تبليغاتX
رازهای شکفتن


 تولد یک تناسخ عاشق

یک باره همه جا روشن شد  و دالانی از نور او را به خود کشید . سالها بود که از چیزی لذت نبرده بود،

ولی حالا از اینکه در میان جنبش هوا راه میرفت و بر روی امواج نرم نور، قدم میگذاشت، لذت میبرد.

به  دنیایی از نور رفته  بود .به جایی رسیده بود که باید می ماند . به او گفته بودند :

 " باید بمانی تا دوباره وقتش برسد ."

قرار بود هنگام بازگشت ، از همان دالان و از همان روشنی بگذرد . ولی این بار میترسید .

میترسید دوباره برگردد . میترسید به جایی برود که روزی دلداده شده بود

 و سالها منتظر ٬ و در  تمام آن سالها ، گریه های معصومانه اش را با لبخندی بی تفاوت ، جواب داده بودند.
 دوست داشت این آخرین بار باشد . دوست داشت  که خاطره ی این آخرین دلدادگی را تا ابد،
 در میان دنیایی از نور،  زنده نگاه دارد .  ولی به او گفته بودند که نمیتواند . گفته بودند که :

  " این بار هم چاره ای نیست. تنها کاری که فعلا میتوانی انجام دهی ،این است که با تمام وجود گریه کنی .ولی مطمئن باش که بعد از بازگشت ،برای این گریه ها ، در آغوشت میگیرند و در آن لحظه ٬ دوباره ، همه چیز را فراموش خواهی کرد .
مطمئن باش تا روزی که به گریه هایت بی تفاوت شوند، زمان زیادی مانده است. "

 

 


 

2 نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 6:43 توسط عبدو |

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
عظمت عشق


در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و …
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:” آیا می توانم با تو همسفر شوم؟”
ثروت گفت: “نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.”
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: “نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.”
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: ” اجازه بده تا من با تو بیایم.”
غم با صدای حزن آلود گفت: ” آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.”
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: “بیا عشق، من تو را خواهم برد.”
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد “علم” که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: ” آن پیرمرد که بود؟”
علم پاسخ داد: “زمان”
عشق با تعجب گفت: “زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟”
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: “زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است.”

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

 

 

 

 

2 نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:48 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

نجس ترین چیز دنیا !!!

 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست.

برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و

این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و

 در صورتی که آنرا پیدا کند و

یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.


عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را

 می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

 

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:9 توسط عبدو |

 

 

 

 

حکمت خدا

 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

 

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:53 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

با همه ی بی سرو سامانی ام ,باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست ,در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی ,عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم ,آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته زدریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت ,خوبترین  حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ,ابر مرا باز کن ,دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن ,حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:17 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

زخمهاي عشق


چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ....
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....

 

 

 

2 نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:15 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.

يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد.

همسايه ها در خانه ي او جمع شدند

و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.

كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند

يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.

كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده

و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند

فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد

 و پايش شكست.

اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند،

 به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»

كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده

و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود.

 اين بار مردم با خود گفتند:

«شايد اين خوش شانسي بوده و

 شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:51 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و

کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:

 من کور هستم لطفا کمک کنید.

 روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.

فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت

و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند

 و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

 عصر آنروز،

روز نامه نگار به آن محل برگشت،

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،

بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

 

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،

 من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده می شد

 

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 7:47 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

بسیاری روانشناسان در پژوهش‌های خود به این نتیجه رسیده‌اند که

« خوش‌بینی » مهم‌ترین ویژگی است که با استفاده از آن می‌توانید خوشبختی و موفقیت شخصی و شغلی خود را افزایش دهید.

ظاهراً افراد خوش‌بین سه ویژگی رفتاری دارند که هر سه را از طریق تمرین و تکرار کسب کرده‌اند.

این سه ویژگی عبارتند از:

اول اینکه، افراد خوش‌بین در هر شرایط و موقعیتی به دنبال نکات مثبت هستند.

 آنها صرف‌نظر از اینکه چه مشکلی پیش می‌آید، به دنبال چیزهای مثبت و سودمند هستند و تعجبی هم ندارد که همیشه آن را پیدا می‌کنند.

دوم اینکه، افراد خوش‌بین در هر شکست یا مشکلی همیشه به دنبال گرفتن درس باارزشی هستند.

     آنها معتقدند که

         « مشکلات ما را متوقف نمی‌کنند بلکه به ما آموزش می‌دهند؟ »        

               به نظر آنها         

           در هر شکست یا مانعی درس عبرتی باارزش وجود دارد که با              

           استفاده از آن می‌توانند به پیشرفت بیشتری دست پیدا کنند             

و مصمم هستند که این درس را بیاموزند.

سوم اینکه، افراد خوش‌بین همیشه برای هر مشکلی به دنبال راه حل هستند.

به هنگام به وجود آمدن مشکل، به جای ناله و شکایت یا مقصر دانستن دیگران، به دنبال راه‌حل می‌گردند و از خودشان سـؤالاتی از این قبیل می‌پرسند:

« راه‌حل چیسـت؟ الآن چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ قدم بعدی چیست؟ »

ضمناً افرادی که برحسب عادت خوش‌بین و مثبت هستند مدام به هدف‌هایشان فکر می‌کنند و در مورد آن صحبت می‌کنند. به بیان دیگر، همیشه به جلو نظر دارند تا عقب.

اگر مدام هدف‌ها و ایده‌هایتان را مجسم کنید و در مورد آنها با خودتان گفتگوهای مثبت داشته باشید، تمرکز بیشتری بر هدف‌هایتان خواهید داشت، انرژی بیشتری برای انجام کار پیدا می‌کنید. احساس اعتماد به نفس و خلاقیت بیشتری خواهید کرد و احساس می‌کنید که قدرت و کنترل فردی‌تان نیز بیشتر شده است.

و در نهایت هر چه فرد خوش‌بین‌تری باشید و احساس کنید که انگیزه بیشتری برای انجام کار دارید، بیشتر مشتاق خواهید بود که کار را شروع کنید و نیز بیشتر مصمم خواهید بود که به کار ادامه بدهید.

 

 

 

 

2 نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 8:27 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حد زهد     

 

سلطان العارفین بایزید بسطامی گفت:

هیچ کس بر من چنان غلبه نکرد                                                                                                                         که جوانی از بلخ که از حج آمد مرا گفت:

یا بایزید حد زهد نزد شماچیست؟

من گفتم:

چون بیابیم بخوریم و

چون نیابیم صبر کنیم.

گفت:سگان بلخ همین صفت را دارند.

پس من او را گفتم:

حد زهد نزد شما چیست؟ 

ما چون نیابیم صبر کنیم

و چون بیابیم ایثار کنیم.

 

   

 

 

2 نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 7:52 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسكناس مچاله

 

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند،

يك اسكناس هزار توماني رااز جيبش بيرون آورد و پرسيد :

چه كسي مايل است اين اسكناس راداشته باشد؟

دست همه حاضرين بالا رفت .

سخنران گفت: بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد 

 ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم .و سپس در برابرنگاه هاي متعجب ،

اسكناس رامچاله كرد و پرسيد :

چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد‌ ؟

 و باز دست هاي حاضرين بالا رفت . اين بار مرد ،

اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت

 و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد .

بعد اسكناس را برداشت و پرسيد : خوب ،

 حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود ؟

 و باز دست همه بالا رفت .

سخنران گفت : دوستان ، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم ،

 از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شماخواهان آن هستيد.

و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين طور است ،

ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم 

يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ،

 خم مي شويم ، مچاله مي شويم ، خاك آلود مي شويم

و احساس مي كنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ،ولي اين گونه نيست و

صرف نظر از اين كه چه بلايي سرمان آمده است ،

هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم

و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند ، آدم با ارزشي هستيم .

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:43 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

مهربانی همیشه ارزشمندتر است


بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. 

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. 

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

 

 

 

 

2 نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:47 توسط عبدو |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نشان لياقت عشق

 

 

فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد،

با مقاومت هاي سرداري محلي مواجه شد

و مزاحمت هاي سردار به حدي رسيدكه خشم فرمانروا رابرانگيخت ،

 بنا براين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد .

عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در آمدند

و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند.

فرمانروا از سردار پرسيد : اي سردار ، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم ،

 چه ميكني ؟

سردار پاسخ داد :

اي فرمانروار، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت

و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.

فرمانروا پرسيد : و اگر از جان همسرت در گذرم ،

آن گاه چه خواهي كرد؟

سردار گفت : آن وقت جانم را فدايت خواهم كرد !

فرمانروا از پاسخي كه شنيد آن چنان يكه خورد كه

 نه تنها سردار و همسرش را بخشيد

 بلكه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد :

 آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود ؟

 دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟

همسر سردار گفت : راستش رابخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم .

سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود ؟

همسرش در حالي كه به چشمان سردار نگاه ميكرد به او گفت :

 تمام حواسم به تو بود .

به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند!

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:40 توسط عبدو |

  

 

  

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال

دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ،

سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و

با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم

هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !

اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...

 

 

 

 

2 نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 7:38 توسط عبدو |

 

 

 

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته  گل پیرمرد شده بود و لحظه ای  از آن چشم                           بر نمی داشت                              .
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در استگاه  پیرمرد از جا برخاست.  به سوی دخترک رفت و                                     دسته گل را به او داد و گفت :  (( متوجه شدم که تو عاشق این گلها  شده ای . آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد             .((
دخترک با خوشحالی گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه ی آرامگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و کنار نرده ی در ورودی نشست .

بهترین ها را برای بهترین هایی که شایسته اند بخواهیم!

 

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 6:45 توسط عبدو |





Powered by WebGozar


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA