تبليغاتX
رازهای شکفتن


 

 

 

روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود . مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته ی زیبایی و شکوه دسته  گل پیرمرد شده بود و لحظه ای  از آن چشم                           بر نمی داشت                              .
زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید . قبل از توقف اتوبوس در استگاه  پیرمرد از جا برخاست.  به سوی دخترک رفت و                                     دسته گل را به او داد و گفت :  (( متوجه شدم که تو عاشق این گلها  شده ای . آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد             .((
دخترک با خوشحالی گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه ی آرامگاه خصوصی در آن سوی خیابان رفت و کنار نرده ی در ورودی نشست .

بهترین ها را برای بهترین هایی که شایسته اند بخواهیم!

 

 

 

 

2 نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 6:45 توسط عبدو |





Powered by WebGozar


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA