تبليغاتX
رازهای شکفتن


 تولد یک تناسخ عاشق

یک باره همه جا روشن شد  و دالانی از نور او را به خود کشید . سالها بود که از چیزی لذت نبرده بود،

ولی حالا از اینکه در میان جنبش هوا راه میرفت و بر روی امواج نرم نور، قدم میگذاشت، لذت میبرد.

به  دنیایی از نور رفته  بود .به جایی رسیده بود که باید می ماند . به او گفته بودند :

 " باید بمانی تا دوباره وقتش برسد ."

قرار بود هنگام بازگشت ، از همان دالان و از همان روشنی بگذرد . ولی این بار میترسید .

میترسید دوباره برگردد . میترسید به جایی برود که روزی دلداده شده بود

 و سالها منتظر ٬ و در  تمام آن سالها ، گریه های معصومانه اش را با لبخندی بی تفاوت ، جواب داده بودند.
 دوست داشت این آخرین بار باشد . دوست داشت  که خاطره ی این آخرین دلدادگی را تا ابد،
 در میان دنیایی از نور،  زنده نگاه دارد .  ولی به او گفته بودند که نمیتواند . گفته بودند که :

  " این بار هم چاره ای نیست. تنها کاری که فعلا میتوانی انجام دهی ،این است که با تمام وجود گریه کنی .ولی مطمئن باش که بعد از بازگشت ،برای این گریه ها ، در آغوشت میگیرند و در آن لحظه ٬ دوباره ، همه چیز را فراموش خواهی کرد .
مطمئن باش تا روزی که به گریه هایت بی تفاوت شوند، زمان زیادی مانده است. "

 

 


 

2 نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 6:43 توسط عبدو |

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
عظمت عشق


در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و …
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:” آیا می توانم با تو همسفر شوم؟”
ثروت گفت: “نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.”
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: “نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.”
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: ” اجازه بده تا من با تو بیایم.”
غم با صدای حزن آلود گفت: ” آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.”
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: “بیا عشق، من تو را خواهم برد.”
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد “علم” که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: ” آن پیرمرد که بود؟”
علم پاسخ داد: “زمان”
عشق با تعجب گفت: “زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟”
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: “زیرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است.”

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد.

 

 

 

 

2 نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:48 توسط عبدو |





Powered by WebGozar


طراح قالب
بهترینها برای ایرانیانبهترینها برای ایرانیان

پشتيباني
BLOGFA