![]() |
|
تولد یک تناسخ عاشق
یک باره همه جا روشن شد و دالانی از نور او را به خود کشید . سالها بود که از چیزی لذت نبرده بود، ولی حالا از اینکه در میان جنبش هوا راه میرفت و بر روی امواج نرم نور، قدم میگذاشت، لذت میبرد. به دنیایی از نور رفته بود .به جایی رسیده بود که باید می ماند . به او گفته بودند : میترسید دوباره برگردد . میترسید به جایی برود که روزی دلداده شده بود و سالها منتظر ٬ و در تمام آن سالها ، گریه های معصومانه اش را با لبخندی بی تفاوت ، جواب داده بودند.
2
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 6:43 توسط عبدو |
عظمت عشق
2
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:48 توسط عبدو |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386
طراح قالب |